...آرزو مي كردم كه تو خواننده ي شعرم باشي... راستي شعر مرا مي خواني ؟ ... نه ، دريغا ، هرگز
نه هم زباني، نه هم نوايي تا بگويم من زعشقت حكايتي نه مهرباني، نه چاره سازي تا كنم از سوز پنهان شكايتي نواي مني، بي نواي تو ام بلاي مني، مبتلاي تو ام سرود مني، چنگ و عود مني وجود مني، تار و پود مني منم غباري به كوي تو منم كه مستم به بوي تو من كه در دام هلاك افتا ده ام من كه چون اشكي به خاك افتاده ام عاشقي، ديوانه اي، افسرده جانم بي دلي، بي حاصلي، بي آشيانم من كيم؟! درد آشنايي، بي نصيبي، بي نوايي منم غباري به كوي تو منم كه مستم به بوي تو چهره ی ماه تا که می افتد به آب در خيالم روی تو بهتر از ماه می آيد ... ز آن دريچه تا طلوع مي کنی چهره به چهره ... سپيد تر از نور بالاتر از عشق زيباتر از گل دلنشين تر از ترانه وقتی ست که از چشمان تو بگویم ... آنکه مرا تا آستانه ی بی نهایت دریا می برد تا وسیع شوم و تنها سکوت شوم و شقایق ای ترانه تر از ماه ... سفره ام دیگر خالی نیست تو هستی و ترانه و شقایق و دریا ... به بید مجنونم از باغ چشمانت ... اين چنين که با تو ام تو مرا نمي دانی ... تو مرا می بينی که بر يال باد آشفته ام آشفته تر از گيسوی پريشان تو اين چنين که با تو ام تو مرا نمي دانی ... ای غرور هميشه سبز پا بر جا من همه ی سکوتهای دلم را با تو قسمت کرده ام حتی در نبودنت و بیشترین سهم را برای تو گذاشته ام من شبیه کودکی شده ام و تو شبـیـه بادبادکها در آسمان دریا زیر پاهایت جنگل پشتوانه ی دل انگیز تو برای پرواز و سهم من ... همین غربت روز مرگی هاست اینک که غزل ها به قهر رفته اند تو بغض کبوترهای من باش بغض دلنشین اوقات خستگی هایم این چنین که با تو ام تو مرا نمی دانی ... اما میدانی که من از باغ چشمان خیال انگیز تو هزاران خوشه ی انگور چیده ام گذاشته ام که شراب شود شرابی گوارا نوش که حسرت های بی شمارم را در شبهای سرد تنهایی می تاراند آری، این چنین که با تو ام تو مرا نمی دانی ... من مست از شراب چشمانت شب را تا سحر نجوایی دارم عاشقانه این چنین که با تو ام تو مرا نمی دانی ... به چه مانند کنم موي پريشان تو را ؟ به دل تيره ی شب ؟ به يکي هاله ي دود ؟ يا به يک ابر سياه ؟ که پريشان شده و ريخته بر چهره ي ماه به نوازشگر جان ؟ يا به لطفي که نهد گرم نوازي در سيم ؟ يا بدان شعله ی شمعي که بلرزد ز نسيم ؟ به چه مانند کنم حالت چشمان تو را ؟ به يکي نغمه ي جادويي از پنجه ی گرم ؟ به يکي اختر رخشنده به دامان سپهر ؟ يا به الماس سياهي که بشويندش در جام شراب ؟ به غزلهاي نوازشگر حافظ در شب ؟ يا به سرمستي طغيان گر دوران شباب ؟ به چه مانند کنم سرخي لب هاي تو را ؟ به يکي لاله ی شاداب که بنشسته به کوه ؟ به شرابي که نمايان بود از جام بلور ؟ به صفاي گل سرخي که بخندد در باغ ؟ به شقايق که بود جلوه گر بزم چمن ؟ يا به ياقوت درخشاني در نور چراغ ؟ مرمر صاف تنت را به چه مانند کنم ؟ به بلوري رخشان ؟ يا به پاکي و دل انگيزي برف ؟ به يکي ابر سفيد ؟ يا به يک مخمل خوشرنگ نوازشگر گرم ؟ به يکي چشمه ي نور ؟ يا به سيماي گل انداخته از دولت شرم ؟ به پرندي که کند جلوه گري در مهتاب ؟ به گل ياس که پاشيده بر آن پرتو ماه ؟ يا به ياقوتي که رود نرم و سبک در دل آب ؟ به چه مانند کنم ؟ من ندانم به نگاهي تو بگو به چه مانند کنم ... ! ؟ آتش در دل فکن مهربانم! هر كجا باشم به تو مي انديشم من خموشم، غمگين، بي صدا باز در كلبه ی تاريكي و تنهايي خويش به تو مي انديشم من امشب غرقم، غرق در خاطره ها، سختي ها باز به تو مي انديشم من سراپا زندگيم از آن تو... اما باز به تو مي انديشم كلبه ی عشق من از عشق تو خاليست ولي به تو مي انديشم امروز كسي حلقه به در كوفت ولي در فكرم به تو مي انديشم در ذهن من اين همه تصوير و خيال اما تك و تنها با دل به تو مي انديشم يك لحظه خيال, يه لحظه رويا در كنار او ، اما نه ... نه ... ناز من! تنها، بي تو به تو می اندیشم... می نویسم با نور در هوایی از مهر کاغذی از پر گلهای سپید نه به یک بار و به ده بار که هزاران، شاید می نهم در سبدی از گل نیلوفر و احساس دلم می سپارم به دل قاصدکی تا برساند به دلت تا بدانی دل من غرق تمنای نگاه تو هنوز می نویسد شب و روز: « خوب نازنین من از همیشه تا هنوز دوستت می دارم » ... من قامت رعنای تو را در قصيده اي با نقش دل، تصوير مي کنم در شبان غم تنهايي خويش عابد چشم سخنگوي تو ام ... من در اين تاريكي من در اين تيره شب جانفرسا زایر ظلمت گيسوي تو ام ... شكن گيسوي تو موج درياي خيال ... كاش با زورق انديشه، شبی از شط گيسوي مواج تو، من بوسه زن بر سر هر موج، گذر مي كردم ... كاش بر اين شط مواج رها همه عمر سفر مي كردم ... اگر مي بيني كه زنده ام ، نفس مي كشم ، تنها به خاطر وجود تو است... اگر مي بيني شادم ، خندانم ، با وجود اينكه اين همه غصه در دل دارم، تنها به اميد بودن با تو است... اگر مي بيني آرامم ، بي تابم ، سر به زير ، ساكت و گوشه گير، فقط به خاطر عشقي است كه از سوي تو در دلم نشسته است... اگر ديدي گريانم ، خسته ام ، شكسته ام ، پريشانم، بدان كه بدجور دلم هواي تو را كرده است، و دلم ديگر طاقت دوري تو را ندارد... اگر ديدي نيستم ، هیچ صدايي و خبري از من نيست، بدان از عشق تو مرده ام، آري از عشق تو مرده ام، ای عزیزتر از جان... اگر ماه بودم، به هر جا که بودم سراغ تو را از خدا مي گرفتم و گر سنگ بودم، به هر جا که بودي سر رهگذار تو جا مي گرفتم شبي بر لب بام من مي نشستي و گر سنگ بودي، به هر جا که بودم مرا مي شکستي، مرا مي شکستي 




برپا کن صد شرر
سوزان، کوبان، شکن
برکش جامی دگر
زین شام و زین پگاه
جانی دیوانه خواه ...
با من
بیگانهای
خویشم خوان و خموش
زهرش در خون من بادا هماره نوش !
در سکوتی ماتمافزا
من کناری و مرغ شیدا
با من دلخسته گوید:
از چه بنشستهای تو تنها ؟!
عشق یاری در دل دارم
میدهد هر دم آزارم
شکوهها تا بر دل دارم
میگریزم از رسوایی
میستیزم با تنهایی
جام نوشین بر لب دارم
مرغ شیدا بیا بیا ...
شاهد نالهی حزینم شو
با نوایی به روز و شب
همصدای دل غمینم شو
ای صبا گر شنیدهای
راز قلب شکستهام امشب
با پیامی به او رسان
رهگذار دل حزینم شو
لحظهای آسمان تو بنگر
چهرهی ارغوانیام
با غم عشق او خزان شد
نوبهار جوانیام ...





اگر ماه بودي به صد ناز، شايد
| Design By : Pouya |


